X
تبلیغات
اراذل اوباش کنکور 90

اراذل اوباش کنکور 90


http://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gifhttp://asaipoor2.persiangig.com/sheklak/026_cloobyazd.gif

وای در آن سنین طفولیت چقدر نفهم بودم خنثی که شما را به نامادری ای و نا پدری ای!!! قبول کردم http://www.freesmile.ir/smiles/19482_eva.gif

چقدر بچه بودم جذاب تشریف داشتم crying with laughter emoticon همینه شیفته ی من شدین من و از سطل ماست دراوردین بردین بزرگ کردین...

تازشم سمیه خانم که بخاطر اینکه برادر شوهر مجرد نداری باید بری خیلی خجالت بکشی23212_(2).gif این چه پسری برای من انتخاب کردی؟ اگه میخوای بنزین بریز روم آتیشم بزن... اما منو به این نده 23212_(2).gif

خیلی دلم براتون تنگ نشده !!! ایشالله همو ببینیم

چاکرتونم .. امروز خسته ام سارگریم نمیاد !!!!

بوووووووووووووووووسmkjnhb.gif

|دوشنبه هجدهم شهریور 1392| 22:19|مهسا|

باعرض سلام خدمت دوستای گل و عزیزم به جز سمیوک 

میخوام از اولش بگم... البته اوله اولش که سطل ماست و بی خانمانی و ایناش و که دیگه میدونید....

میخوام از اونجاییش بگم که نامادری سمیه عاروس شد  و تصمیم گرفت در کنار عاغاشون زندگی کنه 

من رفته بودم خونه رویا اینا جهت روضه مولودی  که بعد از روضه رویا بهم گفت عقد سمیه میری؟ و من در اون لحظه من   و بعد من  گفتم رویا جدی میگی؟ گفت اره تو نمیدونستی؟ گفتم نه و رویا گفت عیبی ندارهه و حالا غصه نخور و حتمن موقع عقدش دعوتت میکنهدل شکسته

سمیه خو کسی غیره نیس رُک میگم... خداییش یه لحظه خیلی خورد تو پرم... گفتم چطو شده که کلا به ما نگفته... اما خب دیدم سمیوک ارزش غصه خوردن نداره   

خلاصه کلی ولی خوشحال شدم که بالاخره خداوند فرصتی در اختیارم گذاشته تا بتونم قر بدم و برقصم 

اما بالاخره ذات کثیفم نذاشت و یه اس ام اس شرم آور به سمیه دادم تمام عقده های درونیم رو که از بچگی داشتم رو خالی کردم و بهش فهموندم که چرا به من نگفته دیوث خانم 

خلاصه رفتیم عروسیش و عاغاشونم رویت کردیم چشمه برادری خیلی خوب بودن و کلی هم با شخصیت بودن و یه دنیا از سره سمیه زیاد بودن  اما خب عروس ماهم که سمیه جون بود حرف نداشت مثه یه تیکه ماه شده بود... خوشکل و عالی  (خیلو خب حالا پررو نشو)

خلاصه با بر و بچه های ارازل رفتیم کلی رقصیدیم در انواع و اقاسم مختلف 

اینم من و مهسا.م   



اینم سمیه وقتی داشت تنهایی میرقصید :    


اما وقتی عاغاشون اومد و قرار شد باهم برقصن :   


خلاصه اینکه یه دونه دیگه از اراذل و اوباشمونم عروس شد و رفت پیکارش اما از همین تریبون بگم سمیه مدیونی اگه من خاله بشم و بهم نگی

و این بود داستان عروسیه سمیوکه ما...

ایشالا خیلی خوشبخت باشی و زندگی خوبی داشته باشی و یه موقع که همه ازدواج کردیم قرار بذاریم باعاغاهامون بریم بیرون   


در ضمن برادرشوهر مجردم که نداری خاک تو سرت...خجالت بکش... من هم سن و ساله تو بودم 2-3 تا برادر شوهر مجرد داشتم 

یه بارم آدرس وبمون رو بده عاغاتون بیاد ببینه اگه جرئت داری 



دوستون دارم همتون رو شما رو به خدای منّان می سپارم 

|سه شنبه پانزدهم مرداد 1392| 16:45|مهسا|

سمیــــــــــــــــــــّــــــــــــه جونی

مبارکت باشه....

ایشالا خوشبخت و نیک بخت  باشی بووووووووووووووووووووس

این قالب رو به مناسبت عروسیت میذارم...

میخواسم تحویلت بگیرم :))

=))



|پنجشنبه ششم تیر 1392| 17:10|مهسا|

یه دوستی که من بهش میگم پدر این شعر رو برا من گفته 

:|

=))


تو که درد مرا دانی چه گویی 128fs4765852.gif


کنم من شکوه از دردم چه سویی 4fvgdaq_th.gif 

تو که دانی شدی پیدا ز جوبی http://www.freesmile.ir/smiles/19482_eva.gif

به من گویی پدر ، تو با چه رویی Albert Einstein
|یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392| 21:3|مهسا|


به مامانم میگم :مامان یکم از خاطرات کودکیم بگو
میگه:با اینکه از توی یه سطل ماست تو جوب آب بیدات کردیم ولی بچه خوبی بودی
من
مامانم

سطل ماست
جوب
خاطرات کودکی

انجمن حمایت از کودکانه سطل ماستی کجاست؟

|پنجشنبه هشتم فروردین 1392| 3:41|مهسا|

سمیه یه پستی ازت دیدم که فهمیدم مغرور شدی

درسته موسس این وب و مدیرش تو بودی و عامل فساد...

اما این میز و صندلیا به هیشکه وفا نکرده  

"برگ ها زمانی میریزند که فکر میکنند طلا شده اند"

به خودت مغرور نشو عزیزم...

این وب رو غلط میخوری حذف کنی

ما اینجا حق نون و نمک داریم... اما سمیروکه وحشی مثکه حق ذرتی ، کالباسی چیزی داره

دوباره مسازمت وبلاگ

بچه ها دوستون دارم ♥

این بزرگترین دروغ زندگیم بود

|دوشنبه پنجم فروردین 1392| 23:29|مهسا|

تقریبا از ۴-۵ سالگی که یادم میاد....

مامان و بابام مهربون بودن ...اما گاهی که اشتباهی مرتکب میشدم بهم میگفتن مهسا سلط ماسی(سلط ماسی نه سطل) ... همش آرزوم بود بفهمم چرا... تا اینکه اون شب شوم فرا رسید

۱۶-۱۷ سالم بود ...

اون شب ،بابا میترا نیومده بود... من غذا رو سوزونده بودم و مامان سمیه بهم گفت بد بخته سلطی

منم بغض کردم و رفتم تو اتاق یهو هیستیریک شدم و مثه اورانگوتان(مثه زمان عصبانیته محمود آبادی ) همه ی اتاق و بهم ریختم تا اینکه دیدم رو دیوار گچی یه چیزی حک شده  رفتم جلو که دیدم عکس سلط ماسه ...یهو چراغی در ذهنم روشن شد ... کمد اسناد رو ریختم بیرون ... که یه کاغذ پاره و قدیمی پیدا کردم

بازش کردم که روش نوشته بود: " این دختر که سپردی به منش از بس وحشی و زِر زِرو بود سپردم به عمش  

بعد نوشته بود: سلام خدمت اون بدبختی که این بچه رو پیدا میکنه .... دلم برات میسوزه چون این دختر وقتی بزرگ بشه خیلی ماه و مهربون و خوشکل و درسخون و عزیز و ناز و گل  میشه {خلاصه هرچی بگه کم گفته... کسی که نمیگه ماس من ترشه}

حالا چرا گفتم بدبخت چون این دختر در آینده هر جا بره کشته مرده میده و مسئول این کشته ها و زخمی ها شمایین ... ما چون فقیر بودیم و پول نداشتیم دادیم این بچه را خاله اش زایید و اما هنوز ندازیم خرج مای بِیبیش بدیم... ۵۰ سال دیگه هم خرج ایزی لایف ... باشه ارزونی خودتون  تو این تورم

قربان شما مادرش "

بعد از خوندن اون نامه شوکه شدم...

دویدم دویدم... به ننه سمیه رسیدم... بهش گفتم اوی  بیبینمت... روش کرد اینور... دیدم هر چی خدا از خوشکلی و خانومی برام کم نذاشته یه ریزه از هوش کم گذاشته چطوری ممکنه سمیه با این قیافش و میترا با قیافش دختری به زیبایی ماه شب ۱۴ داشته باشن

خلاصه با مامان سمیه و بابا میترا بزرگ شدم... باهم توی یه مدرسه درس خوندیم... و کلی وحشی بازی دراوردیم....

با شعر "اسکلا باید برقصن" رقصیدیم و با جمله ی  "تو ببند من حلش میکنم" خفه خون ها گرفتیم

"گروه سروده چهارم ریاضی" رو راه انداختیم و با شعره معروفه "چقه خش..."  انس گرفتیم...

داستان زندگیمونم خودو میدونِم

اما من هنوز نفهمیدم که مردم چطوری از قیافه ها تشخیص ندادن من بچه ی اونا نیستم

هی به مامان سمیه میگم: "مامان کاری نکن که طوری بشود که مردم فکر کنن طوری شده" اما عین خیالشم نیس

همش آرزو میکنم کاش توی همون جوب آب میموندم و سگ منو میخورد...یا گربه یا لاشخور منو میخورد...بابا بالاخره کاش  یه حیوونه خری منو میخورد و اما مامان بابام بخاطر خوشکلیه من هی جواب به این و اون پس ندن و دروغ نگن و آخرت خودشون رو به خطر نندازن  

الان هر روز میرم بالای همون جوب و چند تا شاخه گل میندازم توش

|دوشنبه پنجم فروردین 1392| 23:15|مهسا|

مهتاب یه دونه وب ساخته

برید ببینید فقط چندتا بازدید کننده داره :))

همه پستاش کامنت داره یکیش خو 124 تا کامنت :))

ینی خیلی اسکولیم :))

|جمعه هجدهم اسفند 1391| 13:52|مهسا|

بچه ها میخوام یه اعترافی بکنم...من ادم رفته بود یه وبی داریم به نام اخراجیا ...خداشاهده ...

خدا از این چیتوز نگذره...یهو که قند شکنا رو قطع و وصل کردن من یادم افتاد که وب داریم به نام اخراجیا

من شرمنده همه بچه ها اخراجی هستم...

سمیه من یه کم وب نبودم تو ۵ واحد افتیدی؟

با چه رویی میخوای بگی دوست منی؟

من چجوری بگم این دوست منه

سمیرا استادتون چطو شد؟ حالش خوبه؟

سمیه میای دونشکده ما خشه؟

دوس داری؟

چه احساسی داری؟

مخوای یه بار ۴ شنبه بیام؟چشمت به جمالم روشن شه ؟

بچه ها برای عروس شدن من و سمیه هم یه صلوات محمدی پسند ختم کنید...

میگم بیاید یه قرار بذاریم نرسیده به عید بریم سینما باهم...

منتظ خبراتون هستم

دوستون دارم :)

اینو از ته دل گفتم بیشورا احساس داشته باشین

اصن برین گم شین ظرفیت ندارین از تک تکتون متنفرم

خدافظی فعلا

|پنجشنبه دهم اسفند 1391| 2:59|مهسا|

سلااااااااااااااااام

چی آوردی برام؟

از اونجایی که با لپ تاپ هستم (اوج کلاس)

و موس ندارم(اوج بی کلاسی)

پروام نیس براتون عکس و شکل و پستای جون بذارم....

هرچند همین که زیر پست نوشته نویسنده مهسا خودش کلی جونه

مخوام بگم...من درگیر یتا پروزه بودم(بازم خواستم کلاس بذارم)

همین مخواسم فقط به سمیه بنّا همین و بفهمونم الانم درگیر درسه دوست و برادر انقلاب اسلامی هستم

ایشاا..بخیر بگذره...

مخوام از همین تریبون اعلام کنم : از ناصرالدین شاه.مظفرالدین شاه. آیت الله کاشانی.سید ضیا طباطبائی.دکتر مصدق.جبهه ملی.فداییان اسلام و تمام دست اندر کارانی که باعث نهضت تنباکو.ملی شدن صنعت نفت و غیره شدن بگم ازتون نمیگذرم سر پل سرات باید بیاید بگید آخه چرا شما نقش آفرینی کردید....شما معروف شدید و ماباید بخونیم و امتحان بدیم

دیه عرضی ندارم

پیروز و موفق باشید

|یکشنبه بیست و چهارم دی 1391| 10:27|مهسا|

دوستان

فصل فصله امتحاناس و من هوس کردم پست بذارم توی وبلاگ 

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

|پنجشنبه هفتم دی 1391| 15:29|مهسا|


گارسون: چه میل دارید؟ آب میوه؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟
مشتری: لطفا یک چای

گارسون: چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟
مشتری: سیلان لطفا

گارسون: چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟
مشتری: با شیر لطفا

گارسون: شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟
مشتری: شیر لطفا

گارسون: شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟
مشتری: لطفا شیر گاو.

گارسون: شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟
مشتری: فکر کنم چای بدون شیر بخورم.

گارسون: با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟ ..
مشتری: با شکر.

گارسون: شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟
مشتری: با شکر نیشکر لطفا

گارسون: شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟
مشتری: لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید

گارسون: آب معدنی یا آب بدون گاز؟
مشتری: آب معدنی

گارسون: طعم دار یا بدون طعم؟
مشتری: ای بمیری الهی
ترجیح میدم از تشنگی بمیرم!!! :|
:|

|جمعه سوم آذر 1391| 0:59|مهسا|

پسره تلفن رو برميداره
يه شماره ميگيره
يه دختره جواب ميده : بله ؟
پسر : گوشي رو بده به اون باباي بي همه چيزت
دختر : بله ؟
پسر : خودتو به خريت نزن ! گوشي رو بده به اون باباي فلان فلان شدت
دختر : ببخشيد بابا خونه نيستن
پسر : فکر کردي من خرم ؟ فکر کردي من مالمو از سر راه پيدا کردم ؟ فکر کردي من ازش ميگذرم ؟ نه خانم جون کور خوندي !بهش بگو ميام با حکم جلب ميبرمش
دختر : آقا ترو خدا بگين بابم چيکار کرده ؟
پسر : خودتو به نفهمي نزن (با اون باباي فلانت)
دختر : تروخدا بگين چي شده؟
پسر : يعني نميدوني ؟
دختر : نه بخدا ! تروخدا بگين بابام چيکارکرده
پسر : خانم جون بابات مالمو خورده ! الان يه ماهه که نمياره بدهيش رو بده
دختر : بدهي چيه ؟ باباي من ؟ حتماً اشتباه ميکنيد
پسر : آره اشتباه کردم, همون موقعي که ميومد التماس ميکرد ميگفت تروخدا منو بساز ! الان دوروزه که لب نزدم ! التماسم ميکرد, همون موقع بايد بهش ميگفتم نه تا الان به خاکه سياه نشينم
دختر : باباي من ؟
پسر : نه پس زن باباي من ؟
(دختر هوارتا تعجب کرده)
پسر : خلاصه اينکه بايستي بياد تصفيه کنه وگر نه ميفرستمش اونتو
دختر: (گريه کنان)حالا چقدر بدهکاره ؟
پسر : 4تا شير کاکائو داشته دوتا دوغ, يه نوشابه, 8تا هم کلوچه. سرجمع ميشه 1420 تومن
دختر : مريض (بوق بوق بوق ....)
خخخ

|جمعه سوم آذر 1391| 0:58|مهسا|

قیافه سمیه بعد از دیدن من

 

|پنجشنبه هجدهم آبان 1391| 1:18|مهسا|

بچه ها من يه سوالي برام پيش اومده!!!

آيا مدل ها دارن ارشد عمران ميخونن يا بچه هاي ارشد عمران مدل شدن؟

اصن يه وضيه دونشگاه!!!

همه ترم 1 و دو كه مختلط بوده شبيه غازقولِنگ بودن اين ترم كه جدامون كردن شدن شبيه برد پيت و اينوكا!!!!!!!!!!

|یکشنبه دوم مهر 1391| 21:16|مهسا|

بچه ها اومدم دو تا چیز مهم رو بگم:

۱. ازخونه بابابزرگم تا خونه دوست بابام خودم رانندگی کردم با گواهینامه

۲. الان از اینترنت خونه دوست بابام آنلاینم!!! به این میگن سو استفاده اما خب حوصلم سررفته خیلی آدم خوب و مهربونیه اما من....: یه پلید کثافت

|جمعه هفدهم شهریور 1391| 1:5|مهسا|

۱۲ شهریور که گذشت تولد مامانم بود...

نشسته بودم داشتم فکر میکردم که چیکار بکنم و اینا که بابامو دیدم و  از بابام پرسیدم امروز چه روزیه؟

میگه روزی که سران اجلاس کشورهای غیر متعد دارن برمیگردن کشوراشون!!!

بابام:

من:

سران کشورهای غیر متعهد:

سران کشورهای متعد:

مامانم:

|پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391| 11:55|مهسا|

سلااااااااااام

خوبین آیا؟

حالا من اومدم آپ کردم هیشکی نیموده نظر بذاره ! ! !

حتما باید مطلبش طنز باشه تا بیاید نظر بدید؟

یا دارید انتقام میگیرید؟

من شنبه ساعت 12:45 انتخاب واحد دارم... اولش ساعت 8 صبح بود اما نمیدونم چرا شد 12:45 من میخوام بپرسم آیا مسولین دانشگاه به روح اعتقاد دارن؟

خو آخه نامردا ممکنه کلاسا پربشه...

سمیه و مریم و رویا که 60درسگ مردن !!! سمیرا هم داره جون میده فکر کنم...

من گواهینامم در راهه مامانم هر وقت برسه ماشین میده دستم تا رانندگیم رو ببینه، و تصمیم بگیره که ماشین بده به دستم یا نه ! ! ! و هر دفعه به این نتیجه رسیده که وقتی رانندگی میکنم عزراییل در کمین من و مردمه این شهره!!! و البته خودش نه نگران منه نه مردم هی میگه ماشنمو میزنی داغون میکنی...  و ممکنه در عاقبت اینجوری بشی یعنی این محبت خالص مادرانه رو که میبینم اشک توی چشمام حلقه میزنه و میبینم حدیث بهشت زیر پای مادران است واقعا حقه!!!

بچه ها یه چیز خیلی جالب الان شرکت بابامم و الان پستچی اومد و گواهیناممو داد دستم

چقه گواهینامه ها باحال شده!!!

شده شبیه کارت تلفن...

فکر میکردم گواهینامه که برسه مامان و بابام اینجوری میکنن اما کاری نکردن

اسراییل حالا دیه حمله کن

بسه دیه هرچی براتون گفتم...

چرا کلا وب نمیاید

یا میاید یا وقتی توی دانشگاه ببینمتون:

من میرم تا بعد

مراقب خوبی هاتون باشید

 

 

|پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391| 11:49|مهسا|

 

 


ادامه مطلـب
|سه شنبه چهاردهم شهریور 1391| 9:30|مهسا|

نه داميست نه زنجير ، همه بسته ايم چرا؟

قرار نبوده !!!

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این ‌قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.

قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ وا بریم و گل شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.

 

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند…

قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن  اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌ و حال اینکه این همه که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا.

 

|سه شنبه چهاردهم شهریور 1391| 9:22|مهسا|

دختره نوشته: دلم خیلی گرفته..!!!
بعد پسره اومده براش نوشته: چرا عزیزم؟؟؟ تو به این خوشگلی , هیکلت به این خوبی ... چرا دلت باید گرفته باشه آخـــه؟؟؟؟!!!!

( من هرچقد فک کردم دچار چالش فلسفی شدم اما آخرش نفهمیدم اینا الان چه ربطی داشت؟!!!

*********

هروقت یه نفر در جوابت خیلی خونسرد گفت هرجور راحتی ,..
جفت پا بپر تو صورتش تا بفهمه چی جوری راحتی !!!
 
 
 *********
 
میگن: تنبلی مـــادر همه عادت های بد ماست
ولی خب بــه هر حال مادره و احترامش واجبـــه!!!!
 
 *********
 
مردم دنیا زمان رو 3 حالت می بینن، اما ما ایرانیا 4 حالت..؛ زمان گذشته ، زمان حال ، زمان آینده ، زمـــان شـــاہ.....!!!!
 
و خداوند زمین و آسمان را آفرید...

و ساخت بقیه ی چیزا رو به چین واگذار کرد...!!!
 

|سه شنبه چهاردهم شهریور 1391| 9:21|مهسا|

قرآن از دید دکتر شریعتی
 
قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی
 گرفته شده است
و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه
اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.

|سه شنبه چهاردهم شهریور 1391| 9:19|مهسا|

تازگی ها هم یه تبلیغ دیدم که اصلا نمیتونم هضمش کنم.
باباهه میاد تو خونه میگه دخترم امسال دوست داری مسافرت کجا بریم؟
دختره میگه بابایی من از مسافرت میترسم.
باباهه میگه واسه چی عزیزم؟
دختر : آخه خیلی ها تو مسافرت کشته میشن
... بابا :غصه نخور دخترم بابا فکر اونجاشم کرده
بعد پرده رو کنار میزنه یه پراید پارکه.
دختره :هورااااااااااا ااا
بعدشم میگه سایپا مطمئن :|
عواقب تحصیل در دانشگاه آزاد در تابستون معلوم میشه.
بابام:محمد،سالی انقدر خرجت میکنم بدو برو کولرو سرویس کن.
مامانم:محمد،سالی انقدر خرجت میکنیم برو نون بخر.
داداشم:بابا از ما میزنه خرج تو میکنه محمد،بدو مشت و مالم بده.
خواهرم:محمد بابا که جهاز منو خرج تو میکنه برو لوازم طراحیمو بخر.
همسایه:محمد مفت خورنباش،بابات گناه داره ماشینمو بشور.
من
رییس دانشگاه آزاد=-O
رییس انجمن یونسکو
داشتم رانندگی میکردم یهو مامانم که بغل دستم بود جیغ زد...
من گفتم حتما الان یه تریلی میاد میزنه بهم تند فرمونو پیچوندم و ترمز کردم در همین حین جهاربار فاتحه خوندم.توبه هم کردم.اما خبری نشد.به مامانم گفتم چرا جیغ زدی؟
گفت نگاه چه آسمون قشنگه!!
من:’(
آسمون:-!
مخترع ماشین:-\
لایه ی اوزون:-$
مامانم
داداشم داشت چیپس میخورد یهو گفت اوه اوه چقدر تنده فلفلیه؟ بعد روی چیپسو نیگا کرد گفت نه نوشته کچاپ ! بعد با خیال راحت شروع به چیپس خوردن کرد و به این ترتیب چیپس دیگر تند نبود !!!
فِک کنم یه مشکل سخت افزاری داره داداشم :|


پ.ن. برای ژاله: چون کپی و پیسته نمیشه:(
|شنبه یازدهم شهریور 1391| 12:31|مهسا|

هر کجا دهنمون سرویس شد گفتن :امتحان الهی است؛

ملت ایران الان همه دکترای الهیات دارن

**********************

كلاس جدید بچه های تهران : درگیر اجلاسم!!!

*********************

به راننده تاکسیه میگم : هزاری از این بهتر نداری ؟
میگه : چشه ؟ امام توش خوب نیفتاده ؟
من :|
امام :|
مسافرا =))

*********************

خارجیا با مخفف کردن Short message service به sms خواستن به دنیا بگن که خیلی گشادن، ولی ما با مخفف کردن sms به s جای بحث نذاشتیم براشون

*********************

|شنبه یازدهم شهریور 1391| 11:1|مهسا|

آخه نامردا نمیگید مهسا مرده هه یا زنده هه!!!!

من 3 هفتس نت ندارم...

سمیروک چرا جواب اس ام اس نمیدی؟

سمیوک تو هم همیرو...

حالا میوم یتا مطلب خش میذارم

|شنبه یازدهم شهریور 1391| 10:59|مهسا|

بردم داداشمو رسوندم کلاس، برگشتم…مامانم ميگه: رسونديش؟ميگم: پ ن پ! انداختمش تو چاه اينم پيرهنشه

 

ارسطورا گفتند :

ادب از كه آموختي...؟!
.
.

.
...
.
.
.
.
.
گفت:
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برو !
خودتي پدرسگ !!!

علي شريعتي رو سوژه كردين حالا اومدين سراغ من؟!!!

 

دقت کردین ما دانشجوهای واقعی وقتی چیزی نمیفهمیم از بغل دستی میپرسیم: تو چیزی میفهمی؟
اونم میگه نه و ما به خود می بالیم و خوشحال از اینکه تنها نیستیم و همگی نمیفهمیم

|دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391| 23:35|مهسا|

|دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391| 23:33|مهسا|

من خو اومدم...

چقه اصرار پشت اصرار...آقا من به همه تعلق دارم!!!

سمیوک خو ۱۰۰٪ مرده...بی برو برگرد مگم!!!

خب حالا یتا چیز خش مگم دور هم بخندم!!!

فک کنم اگه بمیرم نکیر و منکر سوالا شب اول قبر رو ااز بخش انتگرال میدن

بخندید بخندید ضایع نشم!!!

بچه ها شما از من چه انتظاری دارید؟

من قن شکنم خراب شده دیگه نمی تونم برم چی توز ببینم و دردی عظیم برقلبم وارد شده!!!!

اقه دلم برا چی توز تنگ شده!!!

دیگه باید برم میخوام فیلم ببینم می دونم خوشحالید که من اومدم!!!

فعلا بای!

|دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391| 23:23|مهسا|

بچا سلام!!!

امدم نبودید رفتم

چقه نبود من بهتون گفته!!!

چرا اقه لاغر و زرد و ضعیف شدید؟

چرا آیا؟

به من بگید تو رو خدا..

سمیه عزیزم من همین جام عمو بیا پیش خودم...چی شده؟

معلومه من از همه باحالترم...بدو بدو رفتی نظر سنجی گذاشتی که چی بشه؟

می خوای همه به من رای بدن نفله بشی؟

آخه خودت چرا خودتو ضایع میکنی؟

کرمون اقه خوش گذشت...۱ هفته اونجا بودم!!!

شما ها اقه نگران بودید این همه تکنولوژی یه اس بهم میدادین...نکنه فامیلا ریگی منو گرفته بودن...اونوقت چی؟هان؟

من هنوز عاروس نشدم!!!چقه خش...

چون یه مدت نبودم براتون یتا عکسکه خش میذارم...

سمیه تو فیس و ساختی یا هنوز علافی آیا؟

اینم یتا عکس خش...

برید حال کنید...

حالا که از نگرانی در اومدین و دلتون خش شد با اجازتون من میرم...

بای بای همگی بووووس

الناز بوس بیشتر

|سه شنبه سوم مرداد 1391| 1:48|مهسا|


پسر: به نظرت با شکم خالی چند تا سیب میتونی بخوری؟
سمیه: شیش تا!
پسر: نوچ! فقط یکی میتونی!
چون موقع خوردن سیب دوم شکمت دیگه خالی نیست!
سمیه: چه باحال! حتما برای دوستام تعریف میکنم!

سمیه: با شکم خالی چند تا سیب میتونی بخوری؟
دختر دوم: ده تا!
سمیه: اه، مسخره! اگه میگفتی شیش تا، یه معمای جالبی میشد ..!
|سه شنبه سیزدهم تیر 1391| 2:1|مهسا|

●•ღ مـــآدآم لــــولــــو ღ•●